تبليغاتX
مشق سکوت
 
مشق سکوت
 
 
وب نوشته های مرجان توحیدی
 
مانده تا مرغ سر چینه حذیانی اسفند ندا بردارد سرما اما از سر شب تنم را می آزارد

خواهرم چای می آورد اما گرمم نمی کند تنم می لرزد

حس خوبی ندارم اشب به همه چیز خاتمه دادم به رغم میل باطنی

پایان را دوست ندارم نمی دانم چه شد که خود پایان بخش شدم

در میان وسعت بی واژه واژه ها هیچ کلامی را یارای بیان حال بدم نمی یابم

نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بستست در تنگ قفس باز است و   افسوس که بال مرغ آوازم شکستست

 امشب زیر بار سنگین نگاه تاب نیاوردم حرف هایم در گلو ماند

می خواستم بگویم  حرفی را زدم که دوست نداشتم اما گریز دیگری نداشتم

می خواستم بگویم که من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم گر می توانی یک نفس با من بمان ای ...

من فقط آرام خیال خواستم آرامی که نبودنش قرار از من ربوده بود

من اگر خوب نیستم بد هم نیستم

.......

خواستم به  بی قراری هایم خاتمه دهم اما باز هم برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

هنوز تنم می لرزد..

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:44  توسط مرجان  | 
خوب نوبتی هم که باشه نوبت کارگزاران دیگه!

حالا که شرق نیست تا کیهان به سر مقاله هاش گیر بده یکی باید جاشو پر کنه دیگه

وگرنه ستون یادداست های کیهان جه جوری پر بشه

هر کسی سر مقاله این روزنامه رو خونده باشه میفهمه که روی صحبت حاجی با کی بوده

این وسط دیوار اصلاحاتم از همه کوتاهتره و گردنشم ار مو باریکتر

اینم محصول آزادی بیان و نتیجه مشروطه ای که به اعتقاد مرحوم دهخدا خالی بود...

آزادی که حق روزنامه های این وریه و اگه یه روزی یه روزنامه اون وری اظهار عقیده کنه محکوم میشه به انواع انگ و برچسب

سخن کوتاه می کنم و به شعر سید اشرف الدین حسینی(نسیم شمال) که در عصر مشروطه روزنامه ای با همین نام داشت بسنده می کنم:

دست مزن! چشم   ببستم   دو دست                                        راه مرو! چشم   دو پایم شکست

حرف مزن! قطع نمودم سخن                                                    نطق مکن!چشم   ببستم دهن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن                                             خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم   کور شوم   کر شوم                                                 لیک محال است که من خر شوم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:50  توسط مرجان  | 
وقتی می بندم کتابم را و خاموش می کنم چراغ را

و روی پیشانیت با بوسه ای

آرام طوری که بیدار نشوی به تو شب به خیر می گویم

بعد دراز می کشم روی زمین و شروع می کنم به فکر کردن درباره این که چطور روز های زیادی گذشته که همدیگر را ترک کرده ایم

لابه لای بی نهایت اعداد متوجه می شوم که خوابم از من جلو زده و دیگر شمارش اعداد هم از دستم در رفته است.

این متن از اریک مارتین بود . حسم با این متن یکی شد وقتی خواندمش..

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 1:27  توسط مرجان  | 
خبر کوتاه بود سنگین :شرق توقیف شد

وقتی فروغ  فوت کرد در لید خبر مربوط به مرگ او نوشتند  خبر کوتاه بود و سنگین: فروغ مرد

یک لید شلیکی که در عین موجز بودن خبر از حادثه ای می داد که همه را در بهت فرو برده بود

اغراق نیست اگر بگویم اهالی مطبوعات همانقدر از شنیدن خبر توقیف شرق در حیرت فرو رفتند که اهالی شعر و ادب از شنیدن خبر مرگ فروغ

در بیان علت توقیف دلایل گوناگونی مطرح است اما این بار هم  کاریکاتور در میان سایر گزینه ها بهانه مناسب تری است برای توقیف

البته تا فردا پسوند موهن !! هم به آن اضافه خواهد شد

با تکرار این جریان یعنی درج کاریکاتور با اشکال حیوانی نا خودآگاه کلیه و دمنه به ذهنم متبادر شد

زبان پارسی سرشار است از امثال و حکمی که در آن برای بیان ساده  مفاهیم از مصادیق جانوران بهره می بردند

 البته در آن مقطع زمانی هیات نظارت بر مطبوعاتی هم وجود نداشت که از درج چنین مطالبی به دلیل توهین به اشخاص در به کار گیری از مصادیق حیوانی اظهار نگرانی کرده و اقدام به توقیف کند!

فکر کنید اگر کلیله و دمنه در زمان حاضر نوشته می شد چه انگ هایی که نثار صاحب اثر نمی شد

به هر حال از برکات دولت مهرورز هم توقیفش قسمت اصلاحات شد و نقد درون گفتمانی هم سهم ...

تعجبی هم ندارد  داستان کرامات شیخ و وجب است دیگر!!

...............

یادم هست سر در غرفه شرق در نمایشگاه مطبوعات سال ۸۳ اگر اشتباه نکنم نوشته بود آفتاب از شرق طلوع می کند

امروز اما آفتاب در شرق غروب کرد..

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:8  توسط مرجان  | 
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

همه چیز خوب است و بر وفق مراد است و.....آه

مدتی است گمانه ها ذهنم را مغشوش کرده

مدتی است که تمام کسانی که من را می شناسند مخاطبم قرار داده اند

گویی من از وادی خود شاید به گمان آنها شاید به ظن خودم  هم حتی    بیراه رفته باشم

من روزگاری دور اگر چه راهبر نبودم و راه نمی شناختم اما واقف بودم به بیراه ها

امروز اما حس می کنم  بین راه و بیراه مکث کرده ام

می خواهم نشنوم آنچه را که مکرر می شنوم

چه کنم که نا خواسته مخاطب شده ام

اگر چه کسی از من پاسخ نمی خواهد

اما من را که باید پاسخ دهد

کاش می شد همسفر مشیری برای فراموش کردن گذر می کردم از این شهر

این روز ها همه برایم از ارزش می گویند

به این می اندیشم که ارزش زندگی یا زندگی ارزشی

منظور از ارزش چیست

من ارزش زندگی را از یاد برده ام یا زندگی ارزشی را؟

اصلا باید بر مبنای ارزش ها زیست  یا زندگی کنیم جون ارزش دارد؟

ارزش زندگی من را چه کسی ارزیابی می کند؟

آیا من از ارزیابی خودم تا این حد غافل مانده ام؟

ذهنم پر از آشوب است

توان ندارم آنگونه که دلخواه  خودم است قلم بزنم

من هر روز که می گذرد مخاطب جدیدی می شوم برای تمام کسانی که مرا می شناسند

ساده بگویم همه حذرم می دارند و من خدا می داند که در چه برزخی دست و پا می زنم

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال عاشق آوازم

پس چه باید بکنم؟؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 22:20  توسط مرجان  | 
 

شب آغاز میشود

به طلوع ماه می نگرم

دست سیمین مهتاب صورتم را نوازش می کند

به خود که می آیم کفش هایم را  بی مهابا به رود خاطره سپرده ام

پاهایم در آب

می دوم

کودکی می بینم پر از شوق اما خالی از نگاه

کودک همراهم می شود چیز می خورد می خندد می گرید می دود

کودک می آموزد می خواند می نویسد و باز می دود

کودک بزرگتر شد 

این بار نگاه می کند شعر می خواند و باز هم می دود سریعتر از من

فریاد می زند: بزرگ شده ام

تقلید می کند تا مثل دیگران دوست بدارد

تب تب خوب صدایش را می شنوم قلبش به تپش افتاده

نگاهش را می دزدد سیب دندان زده اش را پنهان می کند

سیب اما از دستش افتاد  و رود سریعتر از همیشه آ ن را ربود

کودک به رسم کودکیش تلخ گریست

دیگر نمی دود

پاهایش سخت سنگ های کف رود را لمس  میکند

قدم هایم را بزرگتر بر می دارم

آغوشم را به رویش می گشایم

بنی آدم اعضای یکدیگرند...

دستانش را می گیرم چقدر شبیه دستان خودم بود

هم اندازه و مثل خودم لرزان

نگاهش را که می خوانم شعر خودم است

من این کودک را خوب دیده ام

چقدر شبیه من است

چرا زودتر نشناختمت؟

چرا آب رود پاهایم را مور مور نمی کند؟

چشم هایم را می بندم خوب به هم می فشارم  دوباره باز می کنم

چقدر تاریک است

شب آغاز شده

چه سر مایی مثل سیلی صورتم را سرخ می کند

پنجره را می بندم

پلک هایم سنگین است

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:16  توسط مرجان  | 
 چند وقته پیش توی یکی از کشورای خارجی یه نمایشگاه عجیب برگزار شده بود

نمایشگاهی که در اون شما می تو نستید انواع تابوت ها رو به اشکال مختلف ببینید

شکل صدف  پیانو و.......... بعد  می تونستید هر کدوم رو که دوست داشتید برای خودتون البته خدای نکرده و بعد از ۱۲۰۰ سال سفارش بدین

داشتم به این فکر می کردم که ما هم می تونستیم هواپیما های توپولف عهد بوغمونو توی این نمایشگاه با عنوان تابوت پرنده عرضه کنیم حتما به خاطر این خلاقیت و البته نواوری در ارئه شکل پیشرفته و مدرن تابوت برنده جایزه می شدیم

بله روز جمعه یه هواپیمای دیگه هم جون یه عده آدم بیگناه رو با بدترین نوع مرگ یعنی آتشسوزی گرفت

در این میان بماند که چه طور ۸۰ نفرکشته شده  در این حادثهتا شب به ۳۰ نفر تقلیل پیدا کرد

بالاخره آماره دیگه اشتباه هم پیش میاد

نمیدونم چند تا هواپیمای دیگه باید سقوط کنه یا چند تا مسافر باید بمیرن تا ما به خودمون بیایم و باور کنیم که صنعت هوایی ما مثل بقیه صنایعمون لنگ میزنه که هیچی بابا دسته دسته عزیزامونم دارن جلوی چشمامون پرپر میشن

البته یادمون باشه که ما چون تو تحریم هستیم مجبوریم از هواپیماهای توپولف که به تف خدا هم

نمی ارزند اکتفاکنیم

بعد بیایم حق مسلم انرژیهستهای رو تو بوغ و کرنا کنیم و به توانمندی جوونامون بنازیم البته اگه با این حساب جوونی باقی بمونه

ما  هرگز نمی تونیم صنایع هوایی مسافریمونو ارتقا بدیم اما به خاطر انرژی هسته ایباید از ایرباس و بویینگم صرف نظر کنیم چرا چون انرژی هستهای حق مسلم ماست

فقط یه سوال دارم حق حیات چه طور ؟ آیا این مسئله هم می تونه جوی از حقوق ما محسوب بشه یا نه؟

خوب جوابش تقریبا روشنه ما یه کشور جوونیم که همه کار ازمون بر میاد و از قضای روزگار چه پتانسیل هایی داشتیم که تا حالا باورشون نداشتیم حتما با این نیروهای پر از انرژی  که البته شاید اینم یه ورژن دیگه از هسته ایش باشه میتونیم این مشکلم مثل بقیه مشکلامون حل کنیم

مثلا یه راهشم می تونه مذاکره باشه خوب!

خلاصه که هنوز  سی ۱۳۰ فراموش نشده بود که ............

یک شب آتش در نیستانی فتاد ..

شعله تا سرگرم کار خویش شد     هر نی ای شمع مزار خویش شد

...............

اما   گفت کاتش بی سبب نفروختم  دعوی بی معنیت را سوختم

از خدا طلب عاقبت به خیری برای هممون دارم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 2:0  توسط مرجان  | 
بچه که بودیم گذاشتن خط فاصلبه رو تو سرمشقامون تمرین کردیم

بعد از اون برای این که به دفترهای مشقمون رنگ و لعاب بدیم خط فاصله ها رو با مداد قرمز گذاشتیم

یه کم که بزرگتر شدیم یاد گرفتیم خط فاصله ها رو با همون خودکاری که می نویسیم بذاریم

بزرگ که شدیم فهمیدیم بدون گذاشتن خط فاصله  فاصله رو رعایت کنیم

حالا یه عمر که داریم بزرگ می شیم و خودمونو موظف کردیم به رعایت فاصله

از اون اولش هم همه بهمون یاد دادن چطوری  فاصله بذاریم اما کسی یاد نداد چطوری فاصله ای  رو که درست کردیم از بین ببریم

خیلی وقتا هم بدون این که متوجه باشیم فاصله ها رو درست می کنیم ولی بعد از این که مفهمیم چه کردیم بلد نیستیم  فاصله رو حذف کنیم

به خاطر همینم  هست که خیلی وقتا خط فاصله ها تبدیل میشن به خط تیره

پاک کردن خطوط تیره زندگی هم کار آسونی نیست

وقتی از اول چیزی رو به غلط یاد گرفتی تغییر دادنش میشه یه کار بزرگ و سخت

حالا باید دید توی مسیر زندگی چقدر تحمل سختی رو داریم

آیا مرد انجام کارای سخت هستیم؟

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:35  توسط مرجان  | 
مادری دارم بهتر از برگ درخت

مادر امروز چایی شیرین دختر را ریخت

مادر با تمام مشغله اش در اتاق دختر را زد و برایش نهار آورد

مادر با این که سرش خیلی شلوغ شده بود دوباره در اتاق دختر را زد این بار برایش میوه آورد

مادر در میان همهمه خانه در اتاق دختر را زد و برایش چای آورد

...........................

مادر دیشب دلش گرفته بود مادر امروز صبح هم دلش گرفته بود

 دختر میرود که حرف های مادر را بشنود 

مادر آرام خوابیده..

سحر که مادر برای نماز بیدار شود

دختر قبل از همه به مادر سلام خواهد کرد

دختر صبح فردا برای مادر چایی شیرین  می ریزد

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:25  توسط مرجان  | 
سپاسگزارم از محبت دوستان و همکاران جان

 یارانی که این کمترین را مورد تفقد قرار دادند امیدوارم در پرتو عنایات همکاران خوبم در راهی که تازه آغاز کرده ام  روزی بتواننم حرفی برای گفتن داشته باشم

ذوقی داشتم  برای نوشتن امشب تردید امادرونم را چون سپند نا آرام کرده و مجال را برای اندیشیدن از من ربوده

وقتی خوب ها و بدها

سیاه و سفید ها

تمام سایه روشن ها

 هجمه می کنند تو را

دیگر گریزت نیست از تردید

و در این آشفته بازار باید هم سیاست داخله بنویسی  کمی لبخند بزنی و اگرمجالی شد قدری هم زندگی

از خدای د وست داشتنیم تمنای آرامش دارم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:0  توسط مرجان  | 
بالاخره امشب براي رهايي از هجوم خيالات مختلف و البته رو كم كنيه مهجاد  هم كه شده تصميم گرفتم  اين وبلاگ رو درست كنم

يادم مياد تو قصه هاي قديمي مي خونديم وقتي فرد جديدي ميخواست به عضويت مجموعه جديدي در بياد بايد چيزي براي عرضه ارائه مي كرد و در صورت مقبول واقع شدن عضويت اون به رسميت شناخته مي شد وقتي وارد گروه  بچه هاي سياسي و البته روزنامه نگار ميشي مي بيني قبل از اين كه اسمت رو بپرسن از وبلاگت سوال ميكنن و در حقيقت وبلاگ همان نام و نشاني توست ..............به رغم ميل باطني و البته كنجكاوي اومدم تا ببينم ميشه در ميان حجم وسيع مفاهيم انتزاعي سكوت را مشق كرد........

خلاصه كه ما هم اومديم تو جمع وبلاگ نويسا و بضاعتمونم همينه حالا بايد ديد اين پيشكشي پذيرفتنيه يا... تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:23  توسط مرجان  | 
 
  بالا