|
مشق سکوت
|
||
|
وب نوشته های مرجان توحیدی |
سفید
یا
سیاه
چه فرقی می کند
شعر سفید بنویسم
یا ورق سیاه کنم
وقتی واژه ها متلاطمند
و زمان گیج و مبهوت
در میان تپش تند زمین
گاهی
در میان دوران لحظات
گاهی
در میان سکون کلامات
مکث می آید به سراغم
می رباید من سردر گم را
و عبورم را جشن می گیرم
از میان قاب های فلزی
از میان چارچوب های محترم رنگارنگ
امروز
در میان سیاه و سفید کلمات
در مکث به رویم وا شد
من به جشنی رفتم
که در آن ثانیه ها پیدا بود
و پر شد در من
حجم سیال خیال
می دونم خیلی بیراه رفتم می خواستم ادامه گزارشم رو که امروز کار شده بود و به خاطر حجیم بودن مطلب حذف شده بود بنویسم که راستش خیلی خسته ام این متن از هم گسیخته رو هم دارم تو روزنامه می نویسم و دیگه از ناه رفتم. از همه اینا مسخره تر این که ماشالله هزار ماشالله خدا عمر بده به جمهعت محاسن بلند و مدام ذاکر ... قدیم ندیما یه کار ثواب می کردن در حق مردم و اونم این بود که لاقل بگن عید فطر کی هست
حالا که اخوندامونم دچار وسواس شدن و یه قوه تشخیص داشتن که اونم به حول و قوه خدا رو به زواله ....
راستی میگن وسواس ریشه در مساییل روانی داره...! در هر صورت بود و نبود عید که به حال ما تاثیری نداره و باید بیایم سر کار فقط خدا میدونه چند ساله داریم روزه حروم می گیریم
ادمه گزارشم رو می نویسم بعدا.. راستی عیدم پیشاپیش مبارک
به قول مجری های تلویزیون عید رمضان آ مد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
اینم یه کلمه از مادر عروس!
|
|