تبليغاتX
مشق سکوت
 
مشق سکوت
 
 
وب نوشته های مرجان توحیدی
 

آمريكا هر روز داره به اهدافش در خاور ميانه نزديكتر ميشه.هر چند اين مسئله شامل يه پروسه زماني شده كه آمريكا در اون داره گام به گام پيش ميره ؛ اما شواهد و قرائن نشون ميده كه رسيدن به اهدافش چندان هم دور از دسترس نيست.در اين بين موارد زيادي هست كه بتونه به اين كشور در رسيدن به اهدافش ياري برسونه. همسو شدن كشورهاي 5+1 با آمريكا و 15 نفر اعضاي شوراي امنيت در تصويب قطعنامه عليه ايران از يك طرف و از طرف ديگه اعلام استراتژي بوش در عراق شايد تا حدي گواه ابن مدعي باشه.

آمربكا در حالي كه يك ناو هواپيما بر مستقر در خليج فارس داره ،دومين ناو هواپيمابر خودش رو هم به خليج فارس ارسال كرده و به اين ترتيب داره حضور نظامي خودش رو در منطقه تقويت مي كنه . همچنين در استراتژي جديد خودش اعلام مي كنه كه براي تامين امنيت خليج فارس مي خواد به اين روند ادامه بده.

بوش همچنين از استقرار موشك هاي پاتريوت در مرز عراق خبر ميده و ايران و سوريه رو عامل تروريسم در عراق معرفي ميكنه و هرگونه عمليات نظامي عليه اقدامات ايران در عراق را مجاز ميشمره. از طرف ديگه جاسوس ببخشيد ديپلماتهاي ايراني!! رو دستگير ميكنه و بعد رايس رو ميفرسته تا اتحاد عربي عليه ايران درست كنه و به نظر هم نمياد كه موفق نشه عرب ها ي منفعت طلب و البته حافظ منافع به هر ترتيب، (و البته پايبند به تسنن) ُايران رو به خاطر اين كه بستر حوادث مختلفه شريك منطقه اي مناسبي ارزيابي نميكنند.

همه اينها در كنار تحريم اقتصادي نرمي كه با همكاري كشورهاي اروپايي به راه انداخته تا به نحوي بحث سرمايه گذاري خارجي در ايران رو به مخاطره بندازه اين مسئله رو كه ما درآستانه رويارويي با آمريكا قرار داريم رو پررنگ مي كنه.

سياست هاي راديكالي دولت در بعد خارجي و تهديدهاي مستقيم احمدي نژاد نسبت به برخي از كشورها كاملا به صورت يه تسهيل كننده در اين رابطه داره عمل ميكنه.

هشدارهاي مقامات داخلي به دوري از تنش در اتخاذ مواضع و دوباره مطرح شدن بحث مذاكره در پرونده هسته اي و البته مذاكرات لاريجاني و متكي در عربستان و عراق شايد گواه اين مطلب باشه.

تازگي ها روند بازگشت به گذشته و چيزي كه دولت كريمه داره ازش به عنوان احياي آرمان هاي انقلاب ياد مي كنه بيش از بيش داره خودنمايي مي كنه...شايد هم احياي آتش زير خاكستر هشت ساله... اگرچه مقام هاي آمريكايي اعلام كردن كه اين تحركات به معناي اقدام نظامي به كشور ديگه اي نيست اما به قول يكي از سياستمدارها بوش ديگه نميتونه رييس جمهور بشه بنابر اين چيزي براي از دست دادن نداره . دموكرات هاي كنگره هم سياست كلي شون در مورد خاور ميانه چندان با جمهوري خواهان فرقي نداره،

بنابر اين در اصل مطلب تفاوتي وجود نداره. نمیدونم چرا این شعر داره تو ذهنم مرور میشه:

تفنگ هاي حقيقي

برادر هاي دلتنگ

ببين گردش چرخو

بازم كيو كيو .. بنگ بنگ..

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 16:11  توسط مرجان  | 

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ار نه دوزخ            به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

همين كه اجازه پيدا كردم تا دوباره و با زباني الكن و دستاني گناه آلوده در موردكسي بنويسم كه اميد دارم مهربانيش در روز رستاخيز ياريم دهد و از آتش اعما لم رهايي بخشد،به فال نيك مي گيرم.

از ورود به محضرش پوزش مي خواهم گرچه من هرگز به آن شان مطهر راه نخواهم يافت، شاني كه با تمام صفات بي نظريش فرياد ظلمت نفسي سر مي دهد،من چه مي توانم بگويم وقتي علي كه تمام جوارحش به توحيد خدا گواه است از دست و پا زدن در آتش دوزخ اشك مي ريزد و از خدايش طلب عفو دارد ، من چه مي توانم بگويم...

عظمت رجب، رمضان، ذي حجه بي شك از آن علي عظيم است

من هيچ ادعايي در اسلام و شيعه بودن ندارم به گمانم حتي مدتهاست كه به غلط مي پيمايم اما باز هم همين طوري كه هستم علي را دوست دارم

ده روز با تمام وجود صدايش كردم و خدا را به نامش سوگند دادم و خدا هم پاسخم گفت، به نام علي... ناد عليا عليا يا علي..

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:30  توسط مرجان  | 

ديروز از وقتي كه چشمامو باز كردم دلم گرفت. نمي دونم چرا اما يه دنيا ناراحتي ريخت تو قلبم، دلم نمي خواست برم سر كار ،با بدبختي خودمو از رختخواب جدا كردم.با اين كه از پياده روي خوشم نمياد اما دلم مي خواست فقط راه برم،حس خوبي نداشتم .از زندگي بريده بودم و احساس تهوع داشتم .

ديروز خوب نبود .تو دلم پر از غم بود. با اين كه بچه ها كلي خنديدن و خندوندن اما ته دلم غصه داشت.حس مي كردم هيچ نسبتي با بچه ها ندارم.خيلي سعي كردم تا اين حس بيخود رو از خودم دور كنم اما بي فايده بود. تمام ديشب رو از معده درد مردم و لحظه اي خواب به چشمم نيومد. امروز هم دست كمي از ديروز نداره.يه وقتايي بدون اين كه هيچ دليل خاصي وجود داشته باشه دلم مي گيره گفتم اگه بنويسم شايد يه كم بهتر شم.دارم ناظري گوش ميدم صداشو دوست دارم و ريتم خوندنشو.

قبلا يه دفتر يادداشت داشتم كه توش از دلتنگيام مي نوشتم. دفترم شنونده خوبي بود كه هيچ وقت از شنيدن حرفام خسته نمي شد. تا حالا با آدمي برخورد نكردم كه مثل دفترم باشه.

اما سالهاست كه بهش سر نزدم ديگه حوصله نوشتن ندارم. از نوشتن خسته شدم شايد به خاطر همينه كه يه مدته مطالبم به نظر خودم چيپ شده. شايدم اين حس به خاطر زمستونه نمي دونم.... نمي دونم..

دلم مي خواست چند روز مرخصي مي گرفتم و از محيط خبر دور مي شدم. دفتر چه هاي علمي كاربردي اومده و نمي دونم بگيرم يا نه.هنوز معدم پيچ ميزنه و ميسوزه .

روزهاي خوبي نيست

در تعجبم

چرا خدا سنگ نمي شود

از اين همه سكوت

كه مه آلود

مي رود سر

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 15:6  توسط مرجان  | 

باز هم زبانم در دهان باز بسته است. اين بار از جنسي ديگر.شرق كه توقيف شد برايش نوشتم. روزگار را كه بستند برايش نوشتم.دوستان زيادي در آنها نداشتم اما همه مان از يك جنس بوديم، همه از جنس قلم، دردمان هم مشترك بود ،كاري كه از دستمان بر نمي آمد،فقط مي توانستيم همدردي كنيم.اين بار هم مي خواهم بنويسم اما از جنسي ديگر..

روزنامه اي توقيف نشده اما دو نفر از همكار كه نه استاداني كه در كنارشان درس مي گرفتم به ناگاه در بند شده اند.. ايرانيوز، ميثم زمان آبادي،محمد رضا زمرديان،آنچه را كه امروز دارم نقطه آغازش ايرانيوز بود.من مكان هاي مختلفي را تجربه كردم،همكاران مختلفي هم داشتم،اما ايرانيوز با همه متفاوت بود. الفباي سياست براي من با ايرانيوز آغاز شد...

حالا اين دو نفر به دليل افشاي خبر حضور يكي از معاونان رييس جمهور در مجلسي كه بانوان هم در حضوري خاص داشته و هنرنمايي مي كردند از 5 شنبه شب در باز داشت قوه قضاييه به سر ميبرند و تا همین حالا هم هيچ خبري از اين دو نيست. حتي معلوم نيست كجا بردنشان...

نمي دانم ملامت كنم يا.... اما هرچه كه باشد من شجاعتشان را تحسين مي كنم. هر كسي نميتواند حقيقت بگويد يا راز بگشايد آن هم در جامعه مطبوعاتي ايران. اما اين دو پاي خطر انتشار اين خبر ايستادند تا بگويند در دولتي كه هاله معنويت رييس جمهورش را محافظت مي كند تا با اتكا به همين سلاح چوب حراج به هرآنچه كه داريم بزند پيدا مي شود معاوني هم كه ...

نمي دانم چه بلايي به سرشان مي آورند، زندان، تعليق فعاليت،تعطيلي خبر گزاري ... فقط گيجم از ديشب تا همين حالا. ديروز را در ميان برف هاي دماوند گذراندم اما وقتي برگشتم و كامنت محمد جواد را ديدم همه خوشيم به يكباره از بين رفت و از ديشب گيجم گيج .. نميدانم چه بايد بكنم يا از كه درخواست كمك .اي كاش كاري از دستم بر مي آمد به جز ناراحتي و نگراني و دعا.با بچه هاي ايرانيوز در تماسم ميدانم بقيه بچه ها هم وضعي بهتر از من ندارند.. امروز اگر عرفه زمزمه كرديد دوستان ما را هم در ياد بياوريد..يادمان باشد اين همان درد يا بلاي مشتركي است كه ممكن است روزي ما را هم مبتلا كند. كمك كنيم اگر كاري از دستمان مي آيد. كمك كنيم اگر كاري از دستمان مي آيد..

بي آنكه بخواهم مرغ سحر بر زبانم جاريست مرغ سحر ناله سر كن     داغ مرا تازه تر كن      ظلم ظالم جور صياد  آشيانم داده بر باد...

خدايا به اين نگراني كه همه ما را در بر گرفته لباس آرامش بپوشان و همكارانم را در صحت و سلامت به ما باز گردان.

پ.ن آخرین خبری که دارم اینه که میثم زمان آبادی به قید ضمانت آزاد و از محمد زمردیان رفع اتهام شده است. خوشحالم اگه خبر دیگه ای اومد مینویسم.

محمد زمردیان قدردانی کرد:

سولماز شريف  / روزبه ميرابراهيمي  /  مجيد توكلي   /   حقي   /  رضا ولي زاده

باز هم پ. ن:به دعوت کمیسیون فرهنگی مجلس و به منظور بررسی وقایع اخیر ؛
مدیر عامل و سردبیر سیاسی ایرانیوز فردا به مجلس می روند.

كميسيون فرهنگي مجلس از ميثم زمان آبادي مدير عامل و محمد رضا زمرديان سردبير سياسي خبرگزاری ايرانيوز دعوت به عمل آورده تا با حضور در جلسه ی این کمیسیون به تشریح وقایع اخیر بپردازند.

به گزارش ايرانيوز، اين جلسه ساعت 14 فردا(سه شنبه) ، برگزار مي شود. 

كميسيون فرهنگي مجلس همچنین در حال پيگيري و ارزيابي عملكرد اسفندیار رحيم مشايي - رئيس سازمان ميراث فرهنگی و گردشگري است و در اين راستا با دعوت از مديران ايرانيوز به بررسي شکایت وی از ایرانیوز ، دلایل انتشار خبر حضور رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در مراسمی که سال گذشته در ترکیه برگزار شد ؛ خواهد پرداخت.

همچنين ميثم زمان آبادي مي بايست ساعت 9 صبح فردا جهت ارايه توضيح و تحقيقات مقدماتي در شعبه دوم بازپرسي تهران حضور يابد.

 

 

در زلف چون کمندش..

و بعد از پ.ن:فعلا این جریان تبدیل شده به کری خوندن سعید ابوطالب و عماد افروغ از یک طرف و رحیم مشایی هم از طرف دیگه.طرفین ماجرا از همدیگه شکایت کردند . البته بر اساس منابعی که خواستن اسمشون فاش نشه ابوطالب گفته که برگ برنده دیگه ای داره که طی چند روز آینده رو خواهد کرد که در این صورت فضاحت دیگه ای برای رحیم مشایی به بار خواهد آمد.

بازی عجیبی به راه افتاده است که معلوم نیست پشت آن چه سیاستی نهفته آیا واقعا قرار است که مجلس و دولت در مقابل هم قرار بگیرند  و این تعارض علنی شود یا سیاست دولت است در جهت محبوبیت و یا یک جنگ زرگری که معلوم نیست نفع و ضرر آن متوجه چه کسی است. هرچه باشد این جریان دامان ایرانیوز را هم درگیر کرده و نمی دانم عاقبت همکارانمان چه خواهد شد. امیدوارم هرچه باشد ختم به خیر شود.

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ        کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت...

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 13:57  توسط مرجان  | 
کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر 
 

به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد ...

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 22:35  توسط مرجان  | 
بابا بازم معرفت مهدی!بعد میگن تو چرا میگی مهدی جان!!

با دعوت مهدی باید توی یلدا بازی شرکت کنم و از سوت زدنم یا خاطره هام بنویسم.اونم نه یکی بلکه پنج تا. حالا کی بعدش جرات داره سر توی روزنامه بلند کنه و از کنار تیکه بچه ها راحت بگذه بمونه.

۱. رشته من تو دبیرستان ریاضی بود و خیلی دوست داشتم دانشگاه شریف  درس بخونم و یه روزی مهندس شم اما افسوس فکر نمیکردم یه روزی مجبور باشم موجودی مثل سجاد رو تحمل کنم!

۲.تازه با خوندن اعتراف بچه ها فهمیدم که اونا از وقتی به دنیا می آمدند عاشق می شدندو چه بسا عاشق بودند!

۳.هر وقت حرف بچه پیش بیاد من طرفداری خودم رو از فرزند ذکور با افتخار اعلام میکنم و اگر از من بخوان که ۵ تا اسم دختر رو پشت سرهم بگم قطعا نمیتونم.

۴.از اونجایی که باید حتما از عشقولانه هامون بنویسیم اعتراف میکنم که تا به حال کسی رو به معنای واقعی دوست نداشتم یا شاید معنای واقعی دوست داشتن رو نمیدونم چیه. به نظرم بیشتر حس وابستگی بوده چون با مرور زمان کم کم کمرنگ شده.

۵.احساس میکنم خدا خیلی داره با صبر و متانت باهام برخورد میکنه امیدوارم این صبر یه روزی لبریز نشه. اعتراف اخر این که از روزنامه نگاری و روزنامه نگار جماعت که مثل سوراخ فوری میمونن متنفرم.برو بچ لینک رو هم دعوت میکنم به بازی بیان.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 18:20  توسط مرجان  | 
 
  بالا