تبليغاتX
مشق سکوت
 
مشق سکوت
 
 
وب نوشته های مرجان توحیدی
 

يك بار رفتيم تئاتر شهر ؛اما از همه جايش سر درآورديم! ديشب من و شقايق به دعوت يكي از بچه هايي كه تو جشنواره باهاش آشنا شديم و پدرش مدير روابط عمومي تئاتر شهر رفتيم تئاتر امپراطور رو نگاه كرديم تو سالن چارسو. با بازي الماسي و گلچين. راستش من هيچ علاقه اي به تئاتر نداشتم و از سبك خاص بازي در تئاتراصلا خوشم نمي يومد به همين خاطر هيچ علاقه اي هم به ديدنش نداشتم. پيشنهاد ديشب رو با شقايق قبول كردم تا يك بار تجربه كنم. و انصافا هم تجربه جالبي بود.

بايد اعتراف كنم نظرم تا حد زيادي عوض شد.اجراي زنده تاثير زيادي رو بيننده مي ذاره و شايد اين يه تفاوت سينما و تئاتر باشه. ارتباط نزديك و بي واسطه بازيگر و بيننده هم يكي ديگه از نكات مثبت تئاتر هست.بعد از تماشاي تئاتر به اتفاق هم رفتيم از همه جاي تئاتر شهر ديدن كرديم . از راهروهاي تو در تو تا اتاق هاي گريم و حتي دستشويي ها!! تو بعضي از راهروها عكس هاي عكاس هاي تئاتر بود؛ميلاد پيامي و معطريان بيشتر عكس داشتند از تئاترهاي خيلي قديمي تا جديد. ديشب خيلي هوس عكاسي كردم و يه خورده افسوس خوردم براي زماني كه برای ایم منظور  ازدست رفته. ولي عكاسي تئاتر هم خيلي سخته.

 خلاصه در ادامه بازديد جايي نموند كه نبينيم! تجربه جالبي بود و خوش گذشت. فكر نمي كنم از اين به بعد پيشنهاد تماشاي تئاتر رو رد كنم.بازيگري هم البت از نوع تئاترش واقعا كار سختي است و به قول معروف: هنر مي خواهد و مرد كهن!

 جا داره كه از شقايق هم تشكر كنم كه اين فرصت رو برام فراهم كرد! اين بخش آخر نتيجه اخلاقي اين پست بود! به اين معني كه پاچه دوستتونو بخارونيد تا برين تئاتر!!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:11  توسط مرجان  | 

آهاي همه اونايي كه فردا براتون يه روز معموليه مثل بقيه روزها! آهاي همه اونايي كه فردا هيچ كس به يادتون نيست. همه اونايي كه قرار نيست كسي براتون فردا كادو بياره!همه اونايي كه كادو به جهنم! حد اقل فردا يه نفرم نيست كه به يادتون باشه و يه تلفن بزنه و بگه كه دوستت دارم!! ولنتاين مبارك! آهاي همه اونايي كه تا به اينجاي داستان مثل من هستين و احتمالا شكل اين اموشن شدين

من چند تا راهكار به ذهنم رسيد در مورد اين كه فردا خيلي سخت بهمون نگذره:

1.فكر كنيد كه فردا يه روز معموليه مثل بقيه روزها( عمرا نمي تونم اينجوري فكر كنم!)

2. فكر كنيد كه ميليون ها آدم ديگه وجود دارن كه در اين روز مثل شما تنها هستن( هرگز! وقتي به دور ورم نگاه مي كنم كاملا عكس اين مطلب رو مي بينم!)

3. ميتونيد براي اولين بار تو عمرتون صبح خيلي زود برين سر كار و دير وقت برگردين( هه هه اما به هر حال گوشامو كه نمي تونم دراز كنم!)

4.ميتونيد امشب يا فردا رو براي خريد وسايلي كه لازم داشتيد و تا حالا فرصت نكردين براي خودتون بخريد انتخاب كنيد( همين كه شلوغي خيابونا و انبوه آدما رو ببينيد كه تو مغازه هاي فانتزي جمع شدن و دارن كادو مي خرند آه از نهادتون بلند ميشه!)

5.ميتونيد براي دوستتون( منظورم bf يا gf نيست) يه كادو بخرين

6.ميتونيد اداي آدماي با اعتماد به نفس زياد رو در بيارين و بگين :اي بابا من هيچ احتياجي به كسي ندارم( اون موقع يه صدايي از درون بهتون مي گه:زرشك!)

7.در فلاكت بار ترين و فضاحت بار ترين حالت ممكن كه خدا نصيب گرگ بيابون نكنه! ميتونيد رجوع كنيد به ليست آدماي از رده خارج شده !(اميدوارم يه روزي ايقدر به فلاكت نيفتيم!)

نکته:.ديگه چيزي به ذهنم نمي رسه اگرچه مي دونم هيچ كدوم از اين راههاي هفت گانه دردتونو دوا نمي كنه! خب چاره چيه !! كار ديگه اي كه از دستمون بر نمي ياد! مجبوريم تمام فردا رو به اين فكر كنيم كه آخه چرا؟!! بعد غصه بخوريم و دوباره شكل همين اموشن بشيم

در هرصورت ولنتاين به همه عشاق مبارك و دست راستتونم لطفا رو سر يه سري بيچاره مثل ما!! راستي اگه راهكار ديگه اي به ذهنتون رسيد تو كامنتايي كه احتمالا مي ذارين بگين شايد اونا مو ثر باشن!

پی نوشت: آقا اومدم بگم که امروز واقعا غافلگیر شدم.صبح که یکی از همکارا یعنی فاطمه رضایی به مناسبت ولنتاین برام یه شاخه گل رز خیلی قشنگ گرفته بود که حسابی خوشحال شدم. البت امروز خیلی ها با این گل رز  دچار اشتباه شدن!شب هم به همراه نفیسه ی جان و همسرش شام رفتیم  بیرون و انصافا چه قدر خوش گذشت . یک بار دیگه از نفیسه عزیزم و همسر محترمش تشکر می کنم. به این نتیجه رسیدم که حتما این روز نباید عشقولانه باشه. در کنار دوستا و همکارای نازنین بودن هم لذتی داره که گاه با هیچ چیز قابل تعویض نیست. 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:53  توسط مرجان  | 

اين چند خط را دارم يادگاري مي نويسم كه اگر مجال از كف رفت و از شدت اين بيماري خلق الساعه كه ظاهرا در هيچ كجاي دنيا ديده نشده الا اطراف دهات پونك و از قضا گريبان ما را هم گرفته و دست بردار نيست و از آن با نام آنفولانزاي گاوي نام مي برند به ديار باقي شتافتيم ! اگر دل تنگمان شديد بخوانيد و فاتحه اي هم! البت اگر از چنگ ملك الموت جان سالم به در برديم عنقريب است كه از تنهايي و رخوت در خانه ماندن؛ آنفولانزاي گاويمان به جنون گاوي بدل شود!!!

از آنجايي كه بنده كمترين جز به هنگام بيماري مرخصي نمي گيرم و اگر هم بخت يار باشد و چند روزي را در تعطيلات به سرببريم ؛ ترجيح مي دهيم تعطيلات را در خانه بهداشت سر خيابانمان بگذرانيم!

ما هم كه به حسن تدبيرشهره هستيم. از آنجايي كه مي دانستيم روز جمعه تعطيل خواهيم شد ؛چهارشنبه را هم مرخصي گرفتيم و سريعا پس از خروج از محل كار به خانه بهداشت مراجعه كرديم و گفتيم اگر اگر نگذاريد ساعتي اينجا بياساييم از دستتان دلخور مي شويم و هر گاه كه پشت سرتان را ديديد ما را هم خواهيد ديد. به هر حال بعد از احوالپرسي با آقاي دكتر ؛دستور بستري شدنمان صادر شد و از آنجايي هم كه در رژيم به سر مي بريم و ما كولاتمان مايعات است ؛ ماسيديم روي تخت وبدون فوت وقت سرمي وصل كردند و قرار شد هر 12 ساعت هم مايع كوبي شويم تا مبادا تزريقات چي دل تنگمان شود! بعد هم با اتخاذ تدابير امنيتي دستور دادند تا با يك تاكسي گذري تحت الحفظ به منزل برويم!چهار شنبه بعد از ظهر هم در حالي كه قصد عزيمت به سينما فلسطين را داشتيم ؛

راپرت دادند كه لابي هاي درون جشنواره اي هم كارگر نيفتاد و متوجه شديم كه اذن دخول به سنتوري نداريم؛ اگرچه اگر دوباره مثل آن شب به يكباره آقاي صدفي را غافلگير مي كرديم و ايشان را در محضور قرار مي داديم حتما مشرف مي شديم و جماعتي هم از ديدن گل رويمان فيضي مي بردند و ديگر نياز به هيچ لابي جشنواره اي هم نبود! اما سرما خوردگي كذايي چنان رمق از جانمان ربوده كه توان خروج از منزل نداشتيم.

در حس و حال خودمان بوديم كه تلفن همراهمان نواخته شد. يكي از همكاران قديم يادي كرده بود از ما و اي بسا اي ول كه در دل برايش نثار كرديم!

خب ؛همه دوستان در بزم جشنواره جمع بودند و شايد هم فارغ بودند از ياد ما.

ما هم جشنواره؛ فيلم هاي مزخرف امسال؛ انبوهي و ازدحام را واگذار كرديم به صاحبان و مدعيانش و با اين كه ضعف جسمي داشتيم يكهو زمان را متوقف كرديم و بازگشتيم به گذشته اي نه چندان دور . ملاقات را به منظور تجديد ديدار از يك همكار قديم پذيرفتيم و با يك ساعت و نيم تاخير با تاكسي درمي همكارمان مواجه شديم و جمله معروف تويي كه نمي شناختمت به دليل ديدن اين صحنه بر زبان جاري شد!

صحبت كرديم من از اوضاع و احوال خود وايشان نيز هم! كافي شاپ نزديك دانشكده مان نشسته بوديم؛.براي لحظاتي همه چيز مثل يك فيلم كوتاه از ديدگانمان گذشت. دوران تحصيل؛ همكلاسي ها؛ روزهاي امتحان ؛ شيطنت هايمان؛ اولين محل كار ؛ چاپ اولين مطلبم....همه چيز در ذهنمان چرخيد.چه قدر فرق كرده ام..

به خانه باز گشتم اما سرما خوردگي هنور مي آزارد تنمان را و شعر معروف را به يادمان مي آورد كه سينه مالامال خلط است اي دريغا شربتي! البت كسي هم نيست كه شربت بدهد به بابا! انصافا بيماري سختي است كه تنمان را در هم كوبيده. الهم اشف كل مريض. غلط املايي هاي اين پست را هم به حساب بيسواديمان نگذاريد كه تصديق كاردانيمان را از معتبرترين كالج هاي فرنگي واقع در ايران دريافت كرده ايم و فقط براي سنجش هوش خوانندگان اين پست چند كلمه اي را به عمد غلط نوشتيم كه اگر پيدا كرديد جايزه نفيسي براي خود بخريد و من الله توفيق!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:56  توسط مرجان  | 
كي شعر تر انگيزد

         خاطر که حزین باشد..

Click to view full size image

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 0:50  توسط مرجان  | 

شب هاي محرم امسال با سال هاي گذشته قدري متفاوت بود.امسال من به همراه نفيسه جان و همسر بسيار محترمشان سه شب آخر رو در حسينيه ارشاد واقع شديم و ساعات به كام بود و ارشاد واقعا لازم!!

البت بار ديگراز اين تريبون استفاده كرده! و مراتب قدرداني و ارادت خود را به نفيسه اعلام و ابراز مي دارم.

مباحث جالبي مطرح شد كه درگيرمان كرد در خود و اگر خدا بخواهد شايد نقطه آغازي باشد؛هم به لحاظ سياسي ،هم از جهت احوالات درون.

به خود آمديم

لحظاتي..

باشد كه بمانيم و

زود

از ياد نبريم..

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 23:58  توسط مرجان  | 

كيست اين پنهان مرا در جان و تن    كز زبان من همي گويد سخن

اين كه گويد از لب من راز كيست    بشنويد اين صاحب آواز كيست

سلام صابر!

شرح صبر تو را از از ايوب نبي شنيده ام،برايم روايت كرداز آفتابي كه بي رحمانه مي تابيد،لب هايي كه عاشقانه از عطش ترك بر مي داشت..

برايم روايت كرد از خوني كه هديه به آسمان شد،از گلوهاي پاره پاره و مادري كه هنوز از عشق فرزند گهواره خالي را تكان مي داد

پدري كه عاشقانه راه رفتن فرزندش را مي نگريست،او گام بر ميداشت و پدر هر لحظه بيشتر و بيشتر از آتش اين عشق مي سوخت در خود..

ايوب برايم روايت كرد از عمويي كه شرمسار فرزند برادر را به ميدان مي فرستاد..

برايم روايت كرد از ماه تابنده اي كه در روز طلوع كرد،وه چه قامتي، وه چه متانتي،چقدر شجاعانه پيكار مي كند.. چه شد كدامين ملعون سرو راست قامت را به زمين افكند؟كدامين ملعون ياد كرد دوباره معراج را،كه اينك اين شق القمر بني هاشم است..

ايوب روايت كرد

از مادري كه از روي تو صابر شرم كرد تا به صورت بزند و داغ نوعروس و پسر را ضجه زند،چه شد صابر ،چرا به بالين فرزندانت نيامدي؟

ايوب روايت كرد از دست هايي كه بالا مي رفت و بر سر فرو مي آمد، كودكان آشفته تر بودند، تشنه ديدار، تشنه نوازش پدرانه و پدري كه چه غريبانه گوشواره ازگوش دختر بيرون مي كرد...

صدا مي آيد ؛ صداي دختر:به كجا چنين شتابان پدر؟اي زمين اي آسمان چگونه مي نگريد و از اندوه نمي شكنيد..

ننگ بر تو اي زمين؛چگونه پس از اين فرش خواهي شد براي كوردلان عالم؟

ايوب از حكايت خداحافظي روايت كرد ،از برادري كه خواهر را به صبر مي خواند و خواهر دامن كشان از پي برادر بي تاب به سر ميزد..

صدا مي شنوم صداي خواهري عاشق كه برادر را خطاب كرده ، آهسته تر، محلا محلا...

چه مي بينم ؟ مگر اينجا مناست؟مگر دوباره هاجر بر گشته است؟ يا دوباره اسماعيل است كه قرباني مي شود؟ اين بانو كيست كه تپه را هراسان، بر سر زنان ، ناله كنان بالا و پايين مي رود..؟

ايوب از گودالي گفت كه بر فراز آ آسمان شكست و بر اهل زمين فرو ريخت.. ملكوتيان بر سر مي زدند، اهل دنيا اما به نظاره نشسته بودند..

آه آه آه آه از اين مصيبت

بانو فرياد مي زند اي اهل دنيا چگونه به نظاره نشسته ايد كه بهترينتان را به تيغ بسته اند... آه از اين مصيبت..

خليل نبي كجاست تا نظاره كند

اين بار پدر نيست، اين بار خود شيطان است كه خنجر تيز كرده است

خنجر اين بار مي برد، به فرمان خدا مي برد تا خوني روشنگر باشد

اينجا گودال نيست ، اينجا تجلي عشق است

ايوب روايت كرد از بانويي كه لحن مردانه اش در هم مي شكست هر چه پليدي را

ايوب روايت كرد كه او زينب بود.. زينت پدر ، زينت علي همسر عبدالهي كهديگر زينبش را نمي شناخت...

آه آه زينب زينب زينب

تو داغدار كدامين عشقي كه قامت را خميده؟

داغدار كوچه؟ داغدار فرق خونين و شكسته؟

داغدار جگر پاره پاره؟

داغدار بدن بي كفن و پاره پاره

زينب آه زينب ؛اين بخت توست كه از ابتدا با رنج نوشته اند؟

صبر تو تا كجاست صابر ؟

آيا اين تو هستي زينب كه سيمايت چون مادر نيلگون است؟

صبر تو تا كي است؛ صابر..

برويد اي دلتان نيمه كه در شيوه ما     مرد با هر چه ستم هرچه بلا مي ماند..

حسين عشق منه

السلام علي اعضاء المقطعات.. السلام علي ارواح المقدسات...السلام علي قتيل العبرات..

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:10  توسط مرجان  | 

يه شب به ياد موندني حتما نبايد دو نفره باشه.اين يه نكته مهمه!! مهمتر اين كه آدما بايد شكرگزار نعمت هايي كه دارند باشند و قدرشو بدونند،هرچند من گاهي اين نكته رو فراموش مي كنم. اينها مقدمه اي بود تا بگم كه از اين كه همكاراي خوب و دوستاي صميمي دورو برم هستند خوشحالم و خدا رو شكر مي كنم.محيط كار واقعا براي همه ما مثل يه خونه مي مونه كه همه احساس صميميت داريم، حتي گاه دلچسب تر از خونه. بگذريم از اين كه چه قدر ازمون كار مي كشند!

از اونجايي كه من پاقدمم خوبه هميشه!! از روز تولد من رسم شد تا روزاي تولد هر يك از بچه هاي سياسي و بين الملل يه جشن مختصري تو اتاقمون بگيريم و با كمك هم يه كادو بخريم. بگذريم از اين كه تو بهمن واقعا ور شكست شديم چون با ترافيك متولدين روبرو شديم!

ديروز يعني سوم بهمن تولد بنيانگذار اين رسم خانمان بر انداز ،جلال خوش چهره دبير سابق سياسي و عضو شوراي سردبيري جديد بود.ما هم همگي قرار گذاشته بوديم تا به همين مناسبت بالاخره شامو از خوش چهره بگيريم چون به دفعات قول داده بود و پيچونده بود.

ديشب بعد از اين كه كاراها رو انجام داديم رفتيم رستوران سنتي ايران تك،سر چهار راه گفتمان ببخشيد اون يه وبلاگه!! سر چهار راه وليعصر. خيلي خوش گذشت . جاي همگي سبز كلي خنديديم و جلال رو اذيت كرديم . البته بماند كه بچه ها هم نامردي نكردنو كباب تركي و سلطاني بود كه پرس پرس رو ميزا ميومد!! چايي فلفلي هم كه به جاي چايي دارچيني به خورد خوش چهره بيچاره داديم بماند! خلاصه واقعا شب به يادموندني براي هممون شد. يه شب در كنار رييس اما در يه فضاي كاملا دوستانه.

فقط نمي دونم چرا قليون با هر طعمي داشت به غير از سيب موز يا شيش ميوه!

شبي خوش بود...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:58  توسط مرجان  | 
 
  بالا