|
مشق سکوت
|
||
|
وب نوشته های مرجان توحیدی |
يك دنيا حرف نگفته ام ؛
يك دنيا حرف كهنه ام را
مي گذارم در پستوي زمان
غبار آيينه را مي گيرم
گيسوانم را شانه مي كنم
و
گونه هايم را سرخ...
حالا
چشم به راه بهار مي مانم
تا بيايد
و از من بگيرد
كوله بار سنگين حرف ها و يادها را
همان حرف هايي كه نگفته ام هرگز
همان يادهايي كه نمي رود از يادم هرگز..
به استقبالم مي آيد بهار
مي دانم ؛ مي آيد..
مي آيد تا آرام گيرد تن نحيفم
در آغوش بخشنده اش
بهار در راه است
من به اندازه يك پر
رها خواهم شد
بهار در راه است
مانند فروغ
دست هايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد می دانم
می دانم...
بگویید
هرچه می خواهید نثارم کنید
سینه ام فراخ است
هرچه می خواهید بتازید
گوش هایم باز است
هرچه می خواهید فریاد بزنيد
من سرا پا گوشم و خاموش
من سراپا گوشم و خاموش
حرف زياد دارم؛ اين قدر كه كلمه ها را گم مي كنم. حرف زياد دارم اما سكوت خفه ام كرده است.
دلم نمي خواهد خيلي از آدم ها را ببينم اما مي بينم.دلم مي خواهد خيلي از آدم ها را ببيبنم اما نمي بينم.
در درونم بازگشتم به گذشته اي كه نمي دانم دوستش دارم يا نه. مثل دندان چركيني كه درد مي كند اما مرتب فشارش مي دهيم و از دردش لذت مي بريم.
هيچ چيز برايم اهميت ندارد؛ مثل همان چند سال پيش.
هوس عكاسي كردم.بزنم به دل دشت هاي فراخ و سياست را بسپرم به مدعيانش به همان خيلي هايي كه ...
آه كه چه قدر حرف دارم. دلم شكسته است مثل همان چند سال پيش.مثل همان زمستان كذايي.. دلم به كار نمي رود اصلا.
دلم رنجيده است از زخم زباني كه ..گويي نيشتر مي زند به جانم. بدم مي آيد از آدم هاي منفعت طلب. از بازيگراني كه نقاب زده اند و مي دانم درونشان چيست.امان از بالماسكه اي كه هر روز بايد در آن حاضر باشم... چه درونم تنهاست..
حرف زياد دارم اما؛ سخني كه نيست طاقت كه ز خويشتن بپوشم به كدام دوست گويم كه محل راز باشد...
|
|