|
مشق سکوت
|
||
|
وب نوشته های مرجان توحیدی |
ديوانگي هم خوبه. اصلا خوبه كه آدما يا حداقل اونايي كه فكر مي كنن آدمن يه وقتايي ديوونه شن. هر چند من ادعايي تو اين زمينه ندارم اما ديوونه شدم چه بخوام چه نخوام ديوونه شدم.
حتي الان كه دارم با سرعت چيپس مي خورم و مي نويسم احساس مي كنم ديوونگيم تشديد شده. اصلا هميشه كه نبايد عاقل بود. من خوب نيست حالم. نمي دونم شايدم خوبم فكر مي كنم بدم. يا شايد بدم كه فكر مي كنم خوبم. مهم اينه كه نه اصلا چيزي مهم نيست. اصلا چي بايد مهم باشه. امروز براي سومين بار پرده متقال ضخيم سفيدي كه زير پرده حرير اتاقم زدن تا منو از چشم نامحرم محفوظ نگه داره افتاد و خواهرم براي سومين بار اونو زد و به من گفت كه بهتره آينه اتاقمو تميز كنم.فقط مي دونم اين پرده باعث شده كه من هر روز صبح كه چشمامو باز مي كنم فكر كنم كه امروز هوا ابريه پس هوا خنكه اما مهم نيست من چي فكر كنم چون هوا آفتابيه.
من هنوز آينه اتاقمو تميز نكردم. مثل اين كه من هنوز خيلي از غذاها رو بلد نيستم درست كنم مثل قرمه سبزي. اصلا نميدونم تو سبزي قرمه سبزي چي مي ريزن. من فقط مي دونم كه اصولگراها به وحدت كامل نمي رسن و براي انتخابات چند تا ليست ميدن. من فقط مي دونم كه خاتمي هم هيچ كاري نكرد؛ هم بلد نبود، هم نتونست ،هم نذاشتند، هم نبايد مي تونست. اما اينم نمي دونم چهارمين باري كه پرده اتاقم بيفته كي خواهد بود. فقط مي دونم يا شايدم نمي دونم. اصلا چرا من بايد خيلي چيزا رو بدونم. مثل اين كه تو شب هاي گرم و سرد اين شهر و سرزمين چه آغوش هايي كه بازمي شن براي هم اما از بين اين همه تن ، قرار بود دو نفر رو سنگسار كنند. شايد به قول فروغ حتي خدا هم يه وقتايي دلش بخواد بچشه " لذت تاريك و دردآلود آغوش گناهي را " يا شايد خدا نمي خواد يا نمي شه يا نمي دونم گفتم كه من كه نبايد همه چيزو بدونم..اما يه چيزو ميدونم اين كه الان ديوونه ام و شايد تو وقت ديوونگي نبايد نوشت يا شايدم تازه عاقل شدم و بايد بنويسم.
شهرام ناظري هم خوبه صداش اما به پاي شجريان نمي رسه . الان دارم ناظري گوش مي دم. اما نمي دونم ناظري الان داره چي كار مي كنه. حتما يه گوشه داره كيف مي كنه فارغ از غم نون و آب داره يه ملودي زمزمه مي كنه. چه قدر دلم مي خواست موسيقي ياد بگيرم اما هيچ وقت وقت نكردم تار سه تار و سنتورم دوست دارم. دوتار هم خيلي قشنگه البته به سبك خراساني. مثل اين شعر پوشيده چون جان مي روي هم در ميان جان من سرو خرامان مني اي رونق بستان من اي شعله تابان من. صداي قشنگي ندارن خواننده هاي خراساني اما همون صداي زخمي چه قدر آرامش بخشه. منم آخر شب ها صدام مي گيره اما تا حالا امتحان نكردم ببينم مي تونم مثل خراسانيها بخونم يا نه. راستي يه برنامه خبري رفته بودم خراسان رضوي هنوز پولمو ندادن. مي خواستم گوشيمو عوض كنم اما پول ندارم. اما احساس دارم. ولي هيچي نمي ارزه.
يه دل گرفته هم دارم با يه مغز ديوونه. دلم گرفته اما عاشق نشدم. يادش بخير اولين بار و قتي كه من عاشق شدم.. سال 80 بود اگه اشتباه نكنم. تابستون 80 و همون روزايي كه مصادف شد با يازده سپتامبر اما من اصلا نفهميدم چند روز بعد فهميدم. سال سوم دبيرستان بودم. قرار نبود بريم خونه خالم اما رفتيم اول مامانمينا و بعد منو خواهرم و بابام. خونشون شهرستانه.چند سال بود كه پسر خالمو نديده بودم. وقتي براي بار اول ديدم نشناختمش . خيلي عوض شده بود و چه قدر زيبا. هيشكي غكر نمي كرد علي مثل يه جوجه اردك زشت كه وقتي بچه بود زشت بود بزرگ شه انقدر زيبا بشه.يه حسي داشتم كه تا اون موقع نسبت به هيچ مردي اون حس رو نداشتم. براي اولين بار بود. يه حس نا آشنا ولي چه قدر دوست داشتني. چه قدر شيرين. تمام ساعتايي كه اونجا مي گذشت برام جذاب بود . خيلي كم با هم حرف زديم خيلي كم. اخه هم من دختر خوبي بودم هم اون پسر آقايي بود. بعد از چند روز بايد بر مي گشتيم و اين بار من و بابام و داداشم اومديم و مامانم و خواهرم موندن. نمي دونم چرا نموندم.
موقع خدافظي دلم توي دهنم بود. چه حس بدي داشتم اين حسم تا حالا تجربه نكرده بودم. حس بد جدايي. حس بد دور شدن از كسي كه بيشتر از خودت دوسش داري اما خدافظي كرديم. وقتي سوار ماشين شدم انگار هنوز اونجا جامونده بودم و بايد بر مي گشتم تا خودم رو بيارم خودم رو نه علي رو بيارم.علي موند و من رفتم. ساعت 2 شب بود رسيديم خونه. به داداشم گفتم فيلمارو همون شب بذاريم و ببينيم. فكر كردم با ديدن تصويرش آرومتر مي شم. داداشم قبول كرد رفت دوش بگيره . من چاي درست كردم و باهم فيلمو نگاه كرديم. داداشم فيلم مي ديد و من علي رو مي ديدم و .... سال بعد وقتي رفتيم علي نامزد كرده بود با دخترخالم. بعدا گفتن كه اونا رو از بچگي به نام هم نشون كرده بودن . علي يه روز با دخترخالم اومد خونه ما.
حالا 6 سال گذشته و من علي رو تو همون تابستون جا گذاشتم. حالا برام خنده داره . تا اون موقع فكر مي كردم من ديگه همچين حسي رو پيدا نمي كنم. اما زمان ثابت كرد كه اشتباه مي كنم. زمان همه عشق ها رو خنده دار مي كنه. شايد دوباره به زمان احتياج دارم. شايد زمان براي عبور به من احتياج داره. اصلا اگه ما نباشيم زمان چه طوري مي گذره. فقط مي دونم زمان براي عبور يك بار ديگه به من احتيج داره. فكر نمي كردم زمان اينقدر زود سراغم بياد حداقل اين بار اما تا به خودم بيام ديدم كه همراه زمان شدم... ميدونم اما هيچ چيز براي هميشه فراموش نمي شه. ما فقط همه چيز رو مي فرستيم ته ذهنمون. اما هر بار يه تلنگر در اين پستو رو باز مي كنه. راستي كافي شاپ پستو هم جاي خوبيه براي وقتايي كه تنها شدي... براي وقتايي كه تازه با رنگ ها آشنا مي شي.، سيفد، آبي ، قرمز... راستي من چه رنگي هستم. اصلا رنگ دارم يا بي رنگم. شايد هم سياهم مثل دوتا چشم سياه داري... دوتا موي... فريدون فروغي ، مشتي، يار دبستاني.. خاطرت هست؟ برادر... خاطرت هست؟؟
ناظري داره مطرب مهتاب رو مي خونه و من هزارتا حرف ديگه دارم كه بايد نه چرا بايد. اصلا كي گفته بايد...باشه. ديگه حرف نمي زنم. ساكت ميشم و تمام.
يكي از كارايي كه مي شه تو اوقات فراغتم در روزنامه انجام بدم و البته از شر افكار مزاحم هم به نوعي خلاص بشم و صد البته به نياز خوانندگان پرو پا قرص وبلاگم هم جواب داده باشم! اينه كه در اين زوال ظهري يه پست جديد بنويسم . هرچند واقعا حسي براي نوشتن ندارم اين روزها. نمي دانم به خاطر شدت گرماست كه اينچنين بي رمق شدم يا ... بگذريم.
مي خوام در مورد فيلمي كه ديشب تو سينما يك پخش شد و شباهت بي نظير شخصيت اول اين فيلم به احمدي نژاد و نحوه پيروزيش در انتخابات بنويسم. برام عجيب بود كه چه طوري اجازه پخش اين فيلم رو در اين شرايط دادن.فيلم در بستر زماني دهه 20 ميلادي و در ايالت لوييزياناي آمريكا و بر اساس يك داستان واقعي ساخته شده بود. داستان حكايت مردي بود كه خودش هم مي دونست ساده لوحه وبا علم به اين قضيه اومده بود كه كانديداي فرمانداري يكي از ايالات آمريكا بشه. جالب اين بود كه آقاي استارك در فيلم كه نقشش رو "شون پن" بازي مي كرد در ابتدا مردي متعهد و پايبند به خانواده بود كه كه حتي الكل مصرف نمي كرد. استارك در فيلم شعارهايي را بر مبناي جذب عوام مطرح كرد كه به شدت مورد اجابت طبقه فرودست و كشاورز آن موقع قرار گرفت. استارك تاكيد مي كرد كه با كمك خداوند مي تواند حق از دست رفته فقرا را از ثروتمندان گرفته و آنها را از وضعيت فعلي نجات دهد. همين مسئله باعث شد كه با اختلافي فاحش و البته حمايت فقرا به قدرت برسد . وي به محض به قدرت رسيدن اولين ليوان مشروب را سر كشيد و البته حالش خراب شد! استارك بعد از به قدرت رسيدن براي آن كه با مخالفانش و كساني كه معتقد به سياست هاي عوامانه او نبودند به مبارزه بپردازد تمام وقت خود را معطوف به گذشته مخالفان كرد تا از اين رهگذر بتواند با دستمايه قرار دادن گذشته مخالفان، هم آنها را ساكت كند و هم بتواند به نحو زيركانه اي از زير بار تعهداتي كه داده خلاص شود .... استارك در پايان فيلم، آنجا كه فاتحانه از زير بار استيضاح خلاص مي شود و در حالي كه لبخند غرور دارد، به يكباره به دست يكي از قربانيان سياست هايش كشته مي شود.
خب فضاي دهه 20 ميلادي ايالت لوييزياناي آمريكا و استارك بيش از حد به فضاي كنوني جامعه ايران شباهت دارد. احمدي نژادي كه با كمك از خداوند آمده تا رفاه عمومي و عدالت را باز تعريف كند و به توزيع ثروت در بين فقرا بپردازد . احمدي نژادي كه براي فرار از وعده هايي كه داده و عمل نكرده مدام به نبش قبر گذشته مي پردازد و به اتهام پراكني عليه مديران سابق مي پردازد.
من هم واقعيت اين است كه به دليل همين شباهت ها از پخش اين فيلم در رسانه ملي تعجب كرده بودم. اين كه صداوسيما مي خواست با پخش فيلم "همه مردان دلير" به توجيه احمدي نژاد و نيات خير خواهانه او بپردازد و گوشزد كند كه اين افراد مورد نفرت طبقه سرمايه دار قرار مي گيرند و يا اين كه مي خواست عاقبت پوپوليسم را به نمايش گذاشته و به حاميان آن بفهماند كه عاقبت همه آن هايي كه شعار تو خالي مي دهند اين است كه خود در منجلاب قدرت و باقي ماندن در آن به هر ترفندي گرفتار مي شوند. البته بعيد مي دانم عاقبت احمدي نژاد ...
|
|