|
مشق سکوت
|
||
|
وب نوشته های مرجان توحیدی |
بود و نبود
هست و نیست
بود و نیست
نیست و نیست و نیست...
سخت است جستجو كردن در ميان كلماتي كه مي گريزند و هيچ تواني هم براي نظم بخشيدن به آنها نيست؛ درست مثل همين روزهاي ما. روزهاي داغي كه همه را مي سوزاند و ما انگار عادت كرده ايم در اين ديار احبا بسوزيم و بسازيم.
بسازيم اگر دانشجوهاي اين آب و خاك را به بند مي كشند به اتهاماتي واهي؛ آخر مگر خودي و غير خودي در در اين سرزمين هست كه دولت اين گونه به غير خودي مي تازد و مغرور از شمشيري كه بر هم وطن خود بر كشيده؛
يك زمان از ظلم و جور بيگانه فرياد مي زديم و شايد هيچ گاه متصور نبوديم روزهاي داغ اين چنين را. روزهايي كه معناي مهرورزي با زندان و بند برابر مي شود و بيكار شدن عده اي روزنامه نگار در عدالت خلاصه مي شود.
فردا روز خبر نگار است در حالي كه در جغرافياي اين مرز پر گهر نه شرقي ديده مي شود و نه هم ميهني در آن پيدا مي شود؛ تا بتواني به شرقي بودنت افتخار كني و به هم ميهنت تكيه كني.
اينجا همان ايراني است كه كسي به ايراني بودنش نمي بالد؛دانشجويانش بايد كه براي اعتلاي ميهن بي خبر باشند و خموش؛روزنامه نگارانش بايد كه مداح باشند و تنها ستايشگر يك رويداد؛گروهي از مردمانش از شدت سيري بالا مي آورند و گروهي در حسرت نان هر روز مي ميرند و زنده مي شوند
دولتش عاشق تملق است و چه مگس هايي كه هواي اين كهن سرزمين را سياه كرده است و راه نفس را بند آورده. كاش يادمان باشدكه همه ايراني هستيم اما اين فرياد به كجا ميرسد وقتي كه اين طايفه از كشته ستانند غرامت...
براي دانشجوهاي در بند 209 و همكاران شرق و البته مهدی تاجیک سجاد سالک و نفسیه كه به دعوتش چند سطري سياه كردم هرچند دير و...
|
|