تبليغاتX
مشق سکوت
 
مشق سکوت
 
 
وب نوشته های مرجان توحیدی
 
اين روزها كه مي گذرد؛مي گذرد.بد هم نمي گذرد خدا را شكر.چه قدر نوشتن سخت شده است  این روزها برایم هرچند خيلي چيزها هست براي قلم فرسايي اما رمق نيست و نمي دانم از كجا بايد گفت و از كه  و از چه...
در اين ميان گاه دوستان قديمي هم سري مي زنند و خوب است.گويي زندگي همين است و نبايد بيش از اين باشد براي مرجاني كه هميشه دوست داشته است  بيشتر باشد و پيشتر (السابقون السابقون اولائك المقربون)البت در ادامه بخوانید نعوذ بالله!
فرصت كه كم پيش مي آيد و اگر مجالي باشد دوباره با شقايق مي رويم به ميعاد گاهمان!همان بام تهران و چه لحظات دلپذيري در كنار هم وقتي شهر در تاريكي اطرافمان زير پاهايمان چشمك مي زند و ما همه چيز را رها مي كنيم و به چشمك هاي دل فريب شهر مي خنديدم خالي مي شويم انگار و باز هم خدا را شكر.
انگار زندگي همين است عكس از شب هاي بام پيدا نكردم خب!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:44  توسط مرجان  | 
ماجرا از اونجا شروع شد كه شيخ تصميم گرفت بعد از انتخابات يك حزب رو تاسيس كنه. البت در روزهاي اول سر و صداي زيادي هم بابت اين حزب جديد التسيس اصلاح طلب راه افتاده بود.
روزنامه،شبكه ماهواره اي و كلي مصاحبه و از اين دست حواشي.
حزب تاسيس شد  و شيخ هم دبير كل آن شد. فضا ي جامعه كم كم به سمت انتخابات پيش مي رفت و در همان زماني كه  چپ سخن از ائتلاف مي زد و مي خواست كه از گذشته درس بگيرد و ديده بود كه در تكثر راه به جايي نمي برد و بايد كه ائتلافي تاكتيكي كرد تا پله پله به مقصد رسيد؛شيخ و حزبش سفره خود را جدا كردند و در حالي كه از ائتلاف حمابت مي كردند بناي اسقلال گذاشتند...
هرجند در انتخابات شوراها ليست ها يكي شد  و از اعضاي حزب در ليست هم ديده مي شد .،اما اين پايان ماجرا نبود.
بعد از انتخابات در حالي كه چپ ائتلاف را استراتژي خود قرار داد اما شيخ باز هم كوتاه نيامد و هر منبري كه پيدا مي كرد گذشته و شكست چپ را به رخ مي كشيد و چه آتو هاي كه با همين نبش قبر بي موقع به دست سخن چينان راست مي داد و در همين حوالي بود كه شيخ شد خوراك حاج حسين و القصه شيخ ما شد تيتر يك جريان راست.
چپ هم چاره اي نداشت جز اين كه فرداي منبرهاي شيخ مدام مصاحبه كند و تاكيد كه ما اختلافي نداريم و شيخ پير و پدر ماست و گناه را به گردن روزنامه هاي راست بيندازند كه مثلا چرا همه حرف هاي شيخ را پوشش نمي دهد و البت بي طرفي را رعايت نمي كند.
اما در اين بين هم يك روز بنده حقير موظف شدم  در خصوص آخرین منبر شيخ گزارشي را تهيه كنم كه در آن به این برسیم که در اردوگاه چپ هيچ خبري نيست و همه اش سر و صداي رسانه است و ولاغير.
از قضاي روزگار هم گفت و گويي گرفتم با علي تاجرنيا كه باز هم از قضاي روزگار مشاركتي است و هيچ عمدي هم در كار نیست. خب من چه مي دانستم كه  اين عضو مشاركتي  از نقدهاي بي موقع شيخ نسبت به گذشته اصلاحات دل پري دارد. خلاصه  نتيجه شد گزارشي که يك طرف آن گلايه هاي اين عضو مشاركت بود از شيخ.
اما دو هفته بعد از اتشار گزارش تازه يكي در حزب متبوع شيخ به خود آمد و با خود گفت كه اي دل غافل حالا زمان برای پاچه خواري و عرض ارادت به شيخ و خودي نشان دادن دير شده اما نگذشته و ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است..
اين شد كه بر آن شد تا نامه اي بنويسد و پاسخ روزنامه را بدهد و براي اين كه شناخته شود نامه را در اختيار خبرگزاري فارس گذاشت و اين چنين شد كه همان شد  كه۳۰و ۲۰ که تخريب چپ را نشانه گرفته دراخبارش به اين بگو مگوي رسانه ای دامن زد و از تاجرنیا به عنوان کل مشارکت نام برد و این آقا را هم کرد دفتر سیاسی حزب شیخ.غافل از آن که پای جریان نه مشارکت است و نه حزب شیخ که حداقل ۴ تا آدم شناخته شده در آن دیده می شود.

اين آقاي ناشناخته كه در نامه اش به نوعي عقده گشايي كرده بود  و با این كارش مثلا مي خواست پبه چپ مدرن را بزند نمي دانست كه با تاسي  از شيخ و مرادش چه خوراكي براي خودزني و مضحكه شدن چپ فراهم مي كند.
بماند اين همه را گفتم تا به اينجا برسم كه اگر حرف مي زنيم بايد طاقت شنفتن هم داشته باشيم .شيخ شما بار ها گفت و حال كه تنها يك بار شنيده است شايسته نيست كه يك ناشناخته اينچنين برآشفته شود و گزگ دست بقيه بدهد.
گذشته گذشته است و اگر هم حرفي هست بايد در اندروني گفت كه گوش نا محرم نباشد جاي پيغام سروش يا شيخ .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:24  توسط مرجان  | 
پاییز را زوال و  آغاز نابودی می دانند

خزان طبيعت؛ فصلي  كه سرما را با خود خواهد آورد

پاييز اما براي من آغاز است

من در همين برگريزان شروع مي شوم

 عزيزم جشن ميلادم مبارك!

من با زردي برگ درختان مي آيم

من با مهر پيوند خورده ام
پاييز   كه بيايد من هم مي آيم


گرگ و ميش سوم مهر ماه كه سر بزند
چشمانم به دنيا باز مي شود

امروز آغاز من است
آغار بيست و چهارمين پاييز زندگيم
امروز سوم مهر است ؛ روز تولد من

دعا مي كنم كه مبارك باشد...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:55  توسط مرجان  | 
کارگزاران غروب کرد بدون آن که طلوعی داشته باشد. نوشتن درباره  تعطیلی روزنامه ای که یک سال را در آن سپری کردیم و برایش قلم زدیم و تلاش کردیم تا به هر نحو سر پایش نگه داریم چندان خوشایند نیست. احتمالا همه همین حس را داریم . همه آنهایی که مدتی را در کارگزارا ن سپری کردیم.

فارغ از همه کم و کاستی های روزنامه که بر هیچ کس هم پوشیده نیست ما در این روزنامه  تنهاهمکار نبودیم بلکه دوستانی بودیم که در کنار هم زندگی می کردیم. شاید به همین خاطر بود که وقتی چند ماه پیش از روزنامه بیرون آمدیم چشمان همه مان و البته من بیشتر از همه خیس بود و همه از این وضعیت ناراحت بودیم.

من هم چون مهجاد از گلایه هایم می گذرم هرچند همه این حرف ها را بارها و بارها به گوش مسئولین روزنامه رساندیم ای بسا دریغ که کسی نبود که گوش بدهد.آقای عطریانفر که خدا خیرش دهد  در طبقه پنجم حزب تدارک هم میهن را در کنار محمد قوچانی می دید و آقای کرباسچی هم که ترجیح می داد اصلا اعضای تحریریه را نبیند و این روزنامه به نام ایشان شناخته نشود  شاید هم به همین خاطر بود که بعد از این که تدارک جشن یک سالگیمان را دید و با لبخند تصنعیش در جشن حاضر شد بلافاصله روزنامه رفع توقیف شده اش را احیا کرد. اگر تحریریه بی عیب نبود مسئولین حزب و روزنامه هم در سو مدیریت کم نگذاشتند و همه چیز دست به دست هم داد تا اینچنین شود که شد.

 حرف درباره کارگزاران زیاد است و زیاد گفتیم و کم شنیدیم . الباقی هم بماند .دوستان خوبی بودیم . یادش بخیر جمع هایمان در کارگزاران. امید که بعد از یک ماه دوباره شاهد حضور کارگزاران و این بار طلوعش باشیم.

هوشنگ صدفی  امید ایران مهر ریحانه مظاهری ابو الحسن مختاباد    نگین بهکام هم هر یک در این باره  کلامی به نقد و توصیه نوشته اند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:11  توسط مرجان  | 
 
  بالا