تبليغاتX
مشق سکوت
 
مشق سکوت
 
 
وب نوشته های مرجان توحیدی
 
من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد
وقتي از پنجره حوري دختر بالغ همسايه را نمي بينم كه دارد پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه مي خواند
حوري ديگر نيست؛سهراب
حوري مدت هاست كه رفته است

من به جاي تو مي بينم ؛سهراب
اما..
من از پنجره فقطر پستي آدم ها را مي بينم
كوچك شدنشان را در حالي كه مي پندارند بزرگند و قدرتمند

آدم هايي كه  از شدت هوس و شهوت درنده شده اند
من از پنجره پيچش زمين را مي بينم كه دارد بالا مي آورد
من هم حالم به هم مي خورد  از اين همه كثافت
بيچاره زمين كه بايد تحمل كند
بيچاره من ، بيچاره ما كه بايد تحمل كنيم

بينيم را مي گيرم
اينجا بوي تعفن مي دهد
بوي لاشه هايي كه متحركند و متوحش

خدا خوابش برده شايد
شايد خدا هم دارد به حوري فكر مي كند كه ديگر نيست تا فقه بخواند

نه خدا هست ، نه حوري
نه بهشت و نه جهنمي
بهشت و جهنم، حوري و خدا را ديگر بالا نمي بينم
 همه آنها را از همين پنجره مي بينم ؛سهراب
از همين پنجره؛ روي همين زميني كه دارد بالا مي آورد


 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 23:54  توسط مرجان  | 
 
  بالا