|
مشق سکوت
|
||
|
وب نوشته های مرجان توحیدی |

من به جاي تو مي بينم ؛سهراب
اما..
من از پنجره فقطر پستي آدم ها را مي بينم
كوچك شدنشان را در حالي كه مي پندارند بزرگند و قدرتمند
آدم هايي كه از شدت هوس و شهوت درنده شده اند
من از پنجره پيچش زمين را مي بينم كه دارد بالا مي آورد
من هم حالم به هم مي خورد از اين همه كثافت
بيچاره زمين كه بايد تحمل كند
بيچاره من ، بيچاره ما كه بايد تحمل كنيم
بينيم را مي گيرم
اينجا بوي تعفن مي دهد
بوي لاشه هايي كه متحركند و متوحش
خدا خوابش برده شايد
شايد خدا هم دارد به حوري فكر مي كند كه ديگر نيست تا فقه بخواند
نه خدا هست ، نه حوري
نه بهشت و نه جهنمي
بهشت و جهنم، حوري و خدا را ديگر بالا نمي بينم
همه آنها را از همين پنجره مي بينم ؛سهراب
از همين پنجره؛ روي همين زميني كه دارد بالا مي آورد
|
|