تبليغاتX
مشق سکوت
 
مشق سکوت
 
 
وب نوشته های مرجان توحیدی
 
دومین چیزی که ذهنم را در این چند روز مغشوش کرد این بود که فرصت کار تو یه روزنامه سیاسی رو اونم بعد از دو سال قلم زدن تو روزنامه های اقتصادی  قبول نکردم به دلیل یه سری اتفاقات که نمی تونم توضیحی دربارش بدم و از این بابت ناراحتم به هر حال الخیر فی ماوقع!

اما اولین و تنهاترین چیزی که همیشه و همیشه ذهنم رو مغشوش کرده همون چیزیه که... توی این روزای بارونی چقدر دلتنگم.. چقدر سخته که آدما بخوان با خاطره های کم رنگ زندگی کنن..

خاطره های کم رنگ بعد از یه مدت بی رمق و محو می شن.. اما یه خاطره کم رنگ هیچ وقت برای من محو نمی شه .. کاش خودم اون خاطره کم رنگ نباشم ...

چه یاد حمید مصدق افتادم..

کاش خواننده شعرم باشی ...راستی شعر مرا می خوانی...راستی شعر مرا می خوانی؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:52  توسط مرجان  | 

دانه هاي تسبيح  بي اختيار رها مي شدند
بالا، پايين..گاهي عقب ،گاهي جلو..


دانه هاي تسبيح چه كيفور بودند ؛
وقتي از نوازش انگشتان دستت سر مي خوردند روي هم..
لب هايت اما بي آن كه بخواهي ..
بي آن كه فكر دانه هاي تسبيحت باشي،
بي آن كه  استغفروالله تذكار كني..
لب ديگري را ذكر مي كرد..


دانه هاي تسبيح  چه كيفور بودند و
 لب هايت چه سرخ شدند
وقتي ذكر مي گفتي ..
بي آن كه ..
بي آن  كه بداني چه ذكر كردي
بي آن كه بداني ذكر مي كنند تا يادشان بماند..
تا يادت بماند..
اما تو ذكر كردي و
مرا ياد و تو را خاطر فراموش..

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 14:18  توسط مرجان  | 
 
  بالا