|
مشق سکوت
|
||
|
وب نوشته های مرجان توحیدی |
آتشی که اگر زیر خاکستر نباشد بر جگرها هر روز شعله می کشد..
بگذریم ..همه می دانند بر این مرز پر گوهر چه ها رفته است و چه گوهر ها که رفته اند از این مرز پر..
از اردیبهشت تا روزهای داغ مرداد چه روزهای آرام و آبستن بر من گذشته است..وقتی مرداد آبستن زایید و با همین زایش امیدهای من بر باد رفت و خاطراتم و همه آنچه را که در این سال در این خانه خلوت به امانت سپرده بودم..همه شعرهایی که اگرچه نمی دیدمش اما با یادش می تراویدند و چه آرزو داشتم بشنود و هرگز نشنید..
هفت مقدس چه نهوستی داشت در این مرداد و وقتی برای چندمین سال به دنیا آمد ..من مردم که مرده بودم پیش از این ...خیلی پیشترها...چه زهری بود این تولد بی آن که صدایت را بشنوم و قلبم را در دستانت بگذارم..
می دانم آن هدیه که راننده به دستت سپردو بی آن که روی مرا ببینی و آرزو را در نگاهم بخوانی این روزها لباس آقای منشی را معطر می کند و من چه دقتی کردم در انتخاب رایحه اش ...
آه...آه.. که چه بر دل و روح من گذشت بی وفا در این یک سال و تو چه کردی با من..امیدم به هفت بود و آن تولد کذایی..چه نقشه ها..چه امیدها...امید سیر تماشا کردنت ..امید سیر شدن از خنده هایت ..گفته بودم عاشق خنده های توام...بیشتر بخند..
چه می دانستم در آن تولد برای همیشه و این بار در نزد خودم تمام خواهی شد و تمام خواهم شد..
هوز وقتی از زیر پلی که آن شب رویایی مرا پسندیدی عبور می کنم انگار تازه هستی برایم..هنوز صدای نفست را می شنوم زیر آن پل کذایی در آن شب رویایی..
|
|