تبليغاتX
مشق سکوت
 
مشق سکوت
 
 
وب نوشته های مرجان توحیدی
 

 یه روز دیگه بدون نفیسه تو روزنامه داره تموم می‌شه و من اصلا دلم نمی‌خواد به نبودن نفیسه عادت کنم... عادت کردن خوب نیست.. نبودن تو رو باید هر روز که می‌گذره فریاد کرد...

یادته نفیس؟ آخرین باری که با هم بودیم یکی دو روز قبل از دستگیریت بود ...اون روز من و تو حجت با هم برگشتیم خونه... تو راه  با حجت درباره دموکراسی اسلامی حرف زدیم  و حجت سعی داشت با مثال‌هایی از رفتار امام علی تو جنگ صفین منو قانع کنه که می‌شه تو حکومت اسلامی هم دموکراسی رو رعایت کرد... بحثمون با نزدیک شدن به خونه ما نیمه تموم موند... کیه که می‌گه سبزها منافقن...لادینن...اجنبین...؟ ته فکر ماها اینه... ما با مذهب بزرگ شدیم.. با مرام علی بزرگ شدیم.. یاد گرفتیم دست بگیریم نه به زمین بزنیم.. به ما یاد ندادن تو روی هموطن‌مون وایسیم و کتکش بزنیم... فحش بدیم... هموطن‌مونو بندازیم گوشه زندان و افتخار کنیم انگار که دشمن گرفتیم.. نه! به ما اینا رو یاد ندادن...

به ما یاد دادن اگه نماز می‌خونیم حرمتشو نگه داریم و دست رو زن و بچه بلند نکنیم... ما اگه روسری‌مون عقب و جلو می‌شه اعتقاد و احترام‌مون تکون نمی‌خوره..ما باتوم تاشو برای جا شدن تو جبب قایم نمی‌کنیم، که بریم دانشگاه بزنیم تو سر همکلاسیمون بعد یه چفیه ببندیم و چشامونو ببندیم رو حریم بچه‌های جبهه و جنگ....بگذریم...

دیگه حجت‌و ندیدم  و تصویر مضطربت تو آخرین روزی که دیدمت تو ذهنم مونده و حالا هر روز می‌یاد جلوی چشمم...هر شب که سر به بالش می‌ذارم به این  فکر می‌کنم که جات راحته یا نه...؟

مگه می‌شه به نبودن تو عادت کرد... وقتی هر روز موقع برگشتن به خونه جلوی چشام راه می‌ری ...حجت داره با موسیقی سنتی که تو ماشین گذاشته همراهی می‌کنه و تو هر از چند گاهی بهش سقلمه می زنی... یواش! مواظب باش! تو مواظب همه بودی.. مواظب من.. دخترت بودم... دعوام می‌کردی... نصیحت می‌کردی..مادرم بودی... آخ نفیسه.. نفیسه.. لامصب برگرد دیگه دارم دق می‌کنم..

نمی‌خوام بشمرم چند روزه که نیستی.. نمی‌خوام عادت کنم به این همه تنهایی..
اگه بدونی... انگار حناق گرفتم... مگه می‌شه حرف زد... مگه می‌شه؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:17  توسط مرجان  | 
در این غروب دلگیر جمعه هیچ چیز بدتر از این نسیت  که تو نباشی...

نفیسه عزیزم چه کسی می فهمد وقتی می گویم قلبم دارد از جا کنده می شود جز تو ...

در این غروب تنگ پاییزی و فسرده هیچ چیز بدتر از این نیست که در کنارم نیستی و جای خالیت روی سرم  آوار می شود...

مادر خوانده نازنینم...!! نیستی که ببینی چه بر من گذشت و امیدم این است که بر تو آسان بگذرد..

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:41  توسط مرجان  | 
مثل یک ریسمان مرا در بند کرده است

آنجه من آن را خاطره می نامم و تو "هیچ "فرض می کنی

راستی در این روزها چه می کنی؟

مثل هر روز سر کار حاضر می شوی... و لذت می بری از این که ...

تو از خیلی چیزها لذت می بردی.. از این که خانم مهماندار به تو بگوید چه چشمان مهربانی داری...

و من حیف که شرم دخترانه نمی گذاشت تا بگویم که چه قدر خندهایت را دوست دارم

این روزها من می خواهم خودم را از تو رها کنم

رها کرده  بودم اما لعنت به این پاییز که همه چیز را زنده می کند حتی تو را

در همین روزها بود که فکر  می کردم تمام دنیا را به من داده اند و تو  تمام آن را از من گرفتی

پاییز هم می گذرد و تو دوباره تمام خواهی شد و من به رسم ادب هر پاییز به تو سلام خواهم کرد

هرچند که هنوز می ترسم که سوار هواپیما شوی...و تو پرواز می کنی و لذت می بری از این که چشمان مهربانی داری...

اما هیچ کس به تو نگفت که چه خنده های قشنگی داری

این روزها چه تلخ می گذرد برای من  تو هر روز سر کار حاضر می شوی و ...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:14  توسط مرجان  | 
 
  بالا