|
مشق سکوت
|
||
|
وب نوشته های مرجان توحیدی |
از این که خبرنگار دولت نیستم بار ها و بار ها خدا را شاکرم که لا اقل مجبور نیستم حرفای معجزه رو از نزدیک بشنوم همین طوریش هم از تنظیم خبرهاش به خدا پناه می برم . وقتی سخنرانیش رو می خونی انگار که داری کتاب دینی می خونی.همه اینه یه طرف اصطلاحاتش هم یه طرف. دکتر میگه بعضی هارت و پورت می کنن یه یه جا دیگه می گه مگه کشکه غلط می کنن خلاصه هر چی به دهان مبارک می رسه نثار به قول ایشون ظالمین می شه.
وقتی صحبت می کنه انگار داره برای یه عده بچه دبستانی حرف می زنه که هیچی بارشون نیست و برای جا افتادن مطلب باید مثال های نقل و نباتی بزنه.
همه اینا یه طرف شوق این که همه اون ور آبیا دوست دارن باهاش عکس بندازن و ازش امضا بگیرن یه طرف.رد خور نداره تو جلساتش به سفرهای خارجیش اشاره نکنه و از خاطراتش حرف نزنه از این که هزاران نفر براش اون ورمرزها کمیته استقبال تشکیل میدن و منتظرن حرفاشو بشنون و عکس یادگاری باهاش بندازن. ذوقه دیگه ما که بخیل نیستیم. حالا جماعتم اون وسط جو گیر هی تکبیر می کشیدن.
خلاصه افطاری با تمام سوت زدن هایی که داشت تموم شد چیزی که نخوردم به غیر از حرص توی راه اما یه دونه از این پشه های پررو که از این چشم می رن تو از تو اون یکی چشم در میان آره یکی از همینا با سرعت هر چه تمام و به صورت غافلگیرانه وارد حلقم شد و تا به خودم اومدم دیدم که قورتش دادم.
البت بگذریم از این که منم جو گرفته و تا یه افطاری رفتم زود ذوق مرگ شدم و این همه چیز نثار کسی کردم که فکر می کنه اومده تا همه رو به راه راست هدایت کنه و به بهشت بشارت بده و از عذاب خدا بترسونه نمیدونم جرا یاد سریال صاحبدلان افتادم یک هو....
|
|